A Man and His Dog !
A man and his dog were walking along a road. The man was enjoying the scenery, when it suddenly occurred to him that he was dead. He remembered dying, and that his faithful dog had been dead for many years. He wondered where the road was leading them. After a while, they came to a high, white stone wall along one side of the road. It looked like fine marble. As he reached the wall, he saw a magnificent gate in the arch, and the street that led to the gate made from pure gold. He and the dog walked toward the gate, and as he got closer, he saw a man at a desk to one side.
When he was close enough, he called out, "Excuse me, where are we?"
"This is heaven, sir," the man answered.
"Wow! Would you happen to have some water? We have traveled far," the man said.
"Of course, sir. Come right in, and I'll have some ice water brought right up."
The man gestured, and the gate began to open.
"Can my friend," gesturing toward his dog, "come in, too?" the traveler asked.
"I'm sorry, sir, but we don't accept pets."
The man thought a moment, remembering all the years this dog remained loyal to him and then turned back toward the road and continued the way he had been going. After another long walk he came to a plain dirt road, which led through a farm gate that looked as if it had never been closed. There was no fence. As he approached the gate, he saw a man inside, leaning against a tree and reading a book.
"Excuse me!" he called to the reader. "Do you have any water? We have traveled far."
"Yes, sure, there's a faucet over there." The man pointed to a place that couldn't be seen from outside the gate. "Come on in and help yourself."
"How about my friend here?" the traveler gestured to his dog.
"There should be a bowl by the faucet; he is welcome to share."
They went through the gate, and sure enough, there was an old-fashioned faucet with a bowl beside it. The traveler filled the bowl and took a long drink himself, then he gave some to the dog. When they were full, he and the dog walked back toward the man who was standing by the tree waiting for them.
"What do you call this place?" the traveler asked.
"This is heaven," was the answer.
"Well, that's confusing," the traveler said. "The man down the road said that was heaven, too."
"Oh, you mean the place with the gold street and pearly gates? Nope. That's hell."
"Doesn't it make you mad for them to use your name like that?"
"No. We're just happy that they screen out the folks who'd leave their best friends behind in exchange for material things."
Author Unknown
صد سال تنهایی

گابریل خوزه گارسیا مارکز
ترجمهی بهمن فرزانه
"اگر حقیقت داشته باشد که میگویند رمان مرده است یا در حال مردن است، پس همگی از جا برخیزیم و به این آخرین رمان (صدسال تنهایی) سلام بگوییم"!
(ناتالیا گینزبورگ، نویسندهی نامدار ایتالیایی)
در اشاره به بیوگرافی و آثار "گابریل گارسیا مارکز" به چند سطر اکتفا میکنم: مارکز در 6 مارس 1928 در کلمبیا متولد شده و هماکنون هم زنده است و بهعلت بیماری پیشرفتهی سرطان، آخرین روزهای عمرش را تجربه میکند و اغلب در ميان مكزيكوسيتی و كلينیكی در لس آنجلس، شهری كه پسرش فيلماكر گارسيا زندگی میكند، در رفتوآمد است. مارکز، جایزهی نوبل 1982 را از آن خود کرده و تا آنجا که من اطلاع دارم، این آثار از او به فارسی ترجمه و منتشر شده است: "پاييز پدرسالار"، "داستان غمانگيز ارنديرا و مادربزرگ سنگدلش" (درسالهای قبل از انقلاب 57 و توسط بهمن فرزانه)، "كسی به سرهنگ نامه نمینويسد"، "ساعت شوم"، "صد سال تنهايی"، "سرگذشت یک غریق"، "وقايعنگاری یک جنايت از پيش اعلامشده"، "تدفين مادربزرگ"، "بازگشت پنهانی میگل لیتین به شيلی"، "ژنرال در هزارتوی خود"، "پرندگان مرده"، "عشق سالهای وبا" و "از عشق و دیگر شیاطین".
و اما صد سال تنهایی...
من چهار ترجمهی مختلف از صد سال تنهایی دیدهام: ترجمههای بهمن فرزانه، کیومرث پارسای(که مستقیمن از اسپانیولی انجام شده) ، محمدرضا راهور و دکترمحسن محیط (شاید ترجمههای دیگری هم از آن شده باشد اما من خبر ندارم).
توصیهی اکید میکنم که اگر سراغ صد سال تنهایی میروید فقط و فقط با ترجمهی بینظیر "بهمن فرزانه" باشد؛ هرچند این ترجمه آخرینبار قبل از انقلاب 57، منتشر شده و دیگر هم اجازهی تجدیدچاپ نیافته است، اما میتوان با کمی جستجو روی پیادهروهای روبروی دانشگاه تهران، یا در کتابفروشیهایی که کتب نایاب میفروشند، یک نسخهی افست آن را با قیمت مناسبی خرید.
این را از این جهت میگویم که ترجمهی کیومرث پارسای (علی رغم چیرهدستی مترجم) بهعلت ممیزی و سانسور شدید، نسبت به متن اصلی کتاب حذفیات زیادی دارد و با اینکه ترجمهی محمدرضا راهور را ندیدهام، میتوان حدس زد که با توجه به ناشناسی مترجم و بازاریبودن کارهای انتشارات چاپکنندهی ترجمهی او (یعنی نشر شیرین)، نبایستی ترجمهی درخوری باشد و ترجمهی دکترمحسن محیط هم بهقدری افتضاح است که من هنوز دهپانزده صفحه از آنرا نخوانده کتاب را به گوشهای پرتاب کردم و دیگر هم سراغش نرفتم! این است که میگویم، ترجمهی "بهمن فرزانه"، بهترین ترجمهی موجود از این اثر به فارسی است.
به هر حال...
ارائهی یک خلاصه از رمان صدسال تنهایی، بسیار دشوار است و علت آن هم علاوه بر حجیمبودن آن، تعدد شخصیتها و وقایع رمان است که همگی در شاخهی اصلی داستان هستند و حذف هرکدام معادل نادیدهگرفتن پارهای از رمان است. با این حال من سعی میکنم یک خط سیر کلی از رمان بهدست بدهم. فکر میکنم لازم به اشاره نباشد که "صدسال تنهایی" در ژانر "رئالیسم جادویی" میگنجد و در آن جهانِخارج، در مقابل جهانِداستان هویت خود را میبازد و برخلاف مولفههای داستانهای رئالیستی (واقعگرا)، هر اتفاقی منطق داستانی دارد و اینگونه است که بازگشت مردهای به جهان زندگان یا تولد فرزندی که دم دارد و یا کارساز نبودن گلوله در سینهی انسان همگی باورپذیر و محتمل جلوه خواهد کرد.
خوزه آرکادیو بوئندیا، اولین نفر از سلسلهی بوئندیاهایِ رمان، پس از اینکه در یک مسابقه خروس جنگیها، "پرودنسیو آگیلار" را میکشد، همراه همسرش اورسولا شهر را ترک میکند تا از کابوس آگیلار رهایی یابد. به این ترتیب با عدهای از دوستانش و همسرانشان که آنها را همراهی میکنند در مسیر خود، کنار رودخانهای توقف میکنند و دهکدهای را بنا میگذارند که همان شهر جادویی "ماکوندو" است. ماکاندو کمکم رشد میکند و بزرگتر و بزرگتر میشود و هزاران تجربهی ریز و درشت را پشت سر میگذارد و سالها سال بعد، با یک طوفان "از روی زمین و خاطرهی بشر محو" میشود، اما در بازهی حیات خود، آبستن وقایع زیادی است که رخ میدهند و نسلهایی که زاییده و نابود میشوند؛
آئورلیانو بوئندیا، فرزند دوم خوزهآرکادیو، نقشی پررنگ در تحولات ماکوندو ایفا میکند اما بعدها متوجه میشویم که تاریخ فراموشکارتر از آنچه تصور میشود است و چنانچه در انتهای رمان شاهد هستیم، چند دهه بعد از وقایع، همگی آنها فراموش میشوند و حکومتها، تاریخ را آنطور که میخواهند مینویسند و آنچه نمیپسندند بهطورکلی انکار میکنند و بهدست نسیان میسپارند.
آئورلیانو بوئندیا، پرچمدار مبارزهی "آزادیخواهان" با "محافظهکاران" میشود و از آن پس لقب سرهنگ آئورلیانو بوئندیا را بهخود میگیرد. سی و دو جنگ خونین به راه میاندازد که در همهی آنها شکست میخورد و صاحب هفده پسر با نام آئورلیانو و پسر دیگری با اسم آئورلیانو خوزه میشود، اما همهی پسرانش قبل از رسیدن به سی و پنجسالگی از بیم شورش دوبارهی پدر علیه حکومت، کشته میشوند.
شرکت موز، وارد ماکوندو میشود و آنجا را متحول میکند، اما با بارش مدام باران (چهارسال و یازدهماه و دو روز!) از آنجا میرود و ماکوندو انگار که نمودار آبادیاش به اوج رسیده باشد و بار دیگر رو به افول برود، کمکم رو به نابودی میرود و اضمحلال خانوادهی بزرگ بوئندیا نیز کمکم آغاز میشود.
در واقع در طول رمان شاهد شکلگیری و زوال خانوادهی بوئندیا که سرگذشت ماکوندو هم در موازات آنقرار دارد، هستیم. در این رهگذر شخصیتهای زیادی وارد رمان میشوند و وقایع فراوانی رخ میدهد.
ملکیادس، مردی کولی است که نقش اساسی در سرگذشت خانوادهی بوئندیا ایفا میکند. این مرد، با مکاتیب خود آیندهی خانوادهی بوئندیا را پیشبینی کرده است و چند نسل از بوئندیاها در پی کشف رمز او، ساعتها در اتاق او میگذرانند و سالهای عمر خود را تلف میکنند تا نهایتن یکی از آخرین آنها میتواند آن رمز را کشف کند که در آن، سرگذشت خانوادهی بوئندیا چنین پیشبینی شده: "اولین آنها را به درخت میبندند و آخرین آنها طعمه مورچهها میشود" و این مصداقی است از خوزهآرکادیو بوئندیا که بعد از اینکه دچار جنون میشود او را به درخت میبندند و البته فرزند خود او، که همان لحظه و پس از غفلت او طمعهی مورچهها میشود و پس از آنکه نسل بوئندياها از بین میرود، ماکوندو نیز با طوفانی در هم میپیچد و در حالی که مدتهاست به شهر مردگان شباهت یافته و اثری از آبادانی در آن دیده نمیشود، برای همیشه از زمین محو میشود.
همانطور که گفتم ارائهی خلاصهی کامل و در عین حال موجزی از صد سال تنهایی ناممکن و یا حداقل از توان من خارج است و به همین مقدار اکتفا میکنم اما برای اینکه تصویری از خانوادهی بوئندیا به دست بدهم، نمودار همهی اعضای آن و نسلهای مختلفش را کشیدهام که میتوانید با کلیککردن روی تصویر زیر، کامل آنرا ببینید و تا حدودی با شخصیتهای اصلی رمان آشنا شوید.
تنها نکتهای که دلم میخواهد به آن اشاره کنم، این است که شاهکارها آسان خلق نمیشوند و سالها ذهن نویسنده را درگیر میکنند؛ اشارهای میکنم تا متوجه شوید، مارکز، سالهای سال طرح این رمان را در ذهن داشته است. رمان کوتاه "کسی به سرهنگ نامه نمینویسد" در سال 1957 نوشته شده و مارکز یازده سال بعد در سال 1968، صد سال تنهایی را منتشر کرده، اما به طرز اعجابانگیزی در "کسی به سرهنگ...." ماکوندو و سرهنگ آئورلیانو بوئندیا آفریده شدهاند. پرسوناژ اصلی "کسی به سرهنگ نامه نمینویسد" كه تنها با نام سرهنگ ناميده میشود، ساليان درازی است كه هر جمعه منتظر رسيدن نامهای است كه حقوق بازنشستگی او را به رسميت بشناسد. درواقع سرهنگ يكی از انقلابيونی است كه شصت سال قبل درپانزده سالگی درحالی كه نوجوانی بيش نبوده در مقام خزانهدار انقلاب در يكی ازجنگهای داخلی شركت داشته و با سرهنگ آئورليانو بوئنديا ديدار داشته و وجوهات جنگ داخلی را شخصن تحويل او داده و از او رسيد گرفته است. ازآن پس حكومت به اين افسران انقلابی قول پرداخت غرامت داده است و با گذشت ساليان سال، هنوزسرهنگ به انتظار عملیشدن اين وعده است... و این سرهنگ، کسی نیست جز افسر جوانی که در رمان "صد سال تنهایی" وجوهات جنگ را به سرهنگ آئورلیانو بوئندیا تحویل میدهد و رسید میگیرد و نپرداختن حقوق بازنشستگیاش هم، خواستهی اصلی و یکی از موارد کشمکش سرهنگ بوئندیا با حکومت است که او سعی میکند آنها را وادار به پذیرش پرداخت حقوق بازنشستگی به نظامیان سابق کند. پنداری که "کسی به سرهنگ نامه نمینویسد" پس از "صدسال تنهایی" نوشته شده باشد و از آن ایده گرفته باشد، در حالی که دومی یازده سال بعد از اولی منتشر شده است!
دربارهی "صد سال تنهایی" هم ناچارن بههمینمقدار اکتفا میکنم و میدانم که تا همینجا هم نوشتهام زیاد از حد طولانی شده است.
ارنست همینگوی میگوید: "يک شاهکار ادبى كتابى است كه تمام جهان در مورد آن صحبت مىكنند، اما هيچكس آنرا نمىخواند"!
بیگانه
آلبر کامو
ترجمهی: امیر جلالالدین اعلم
"آلبر کامو" در 7 نوامبر 1913 در دهکدهی موندوی واقع در الجزایر زاده شد. پدرش فرانسویتبار بود و مادرش اسپانیایی. کامو، یکسال بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد و مادرش به همراه او و برادر دیگرش به شهر الجزایر (پایتخت الجزایر) آمد و زندگی دو پسرش را با کار در مشاغل دونمایه میگرداند و کودکی و نوجوانی کامو، در فقر و تهیدستی گذشت.
از معروفترین آثار کامو میتوان "بیگانه"، "طاعون"، "افسانهی سیزیف"، " کالیگولا" و "سقوط" را نام برد. کامو، در سال 1957 که چهل و چهار سال بیشتر نداشت، جایزهی نوبل ادبیات را کسب کرد و در ژانویهی 1960 در حالی که سرگرم نوشتن رمانی به نام "مرد اول" بود در یک سانحهی رانندگی کشته شد.
و اما بیگانه...
"بیگانه" بهنوعی اولین اثر کامو بود که در سال 1942 به چاپ رسید و در اندک زمانی برای نویسندهی جوانش نام و آوازه به همراه آورد.
کامو در این اثر نسبتن کوتاه، به سرگذشت مرد جوانی به نام "مورسو" میپردازد که با خود و دنیای اطراف خود "بیگانه" است و همین بیگانگی او را تا پای مرگ میکشاند.
مورسو، دروغگفتن را بلد نیست و به قول خود کامو " در بازی همگانی شرکت نمیکند". او عادت ندارد که ماسک روی صورت بگذارد و چون دیگران نقش بازی کند؛ بههمینخاطر برای مرگ مادرش قطرهای اشک نمیریزد و حتی حاضر نمیشود که از قتلی که مرتکب شده ابراز پشیمانی کند و همین مساله باعث میشود که او به مرگ محکوم شود.
رمان آغازی ضربهزننده دارد:
"امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمیدانم. تلگرامی از آسایشگاه سالمندان به دستم رسید: «مادر درگذشت؛ خاکسپاری فردا. احترامات فائقه». این معنایی ندارد. شاید دیروز بود."
آسایشگاه سالمندان در مارنگو، در هشتاد کیلومتری الجزایر است و مورسو سه سال است که مادرش را به این بهانه که نیاز به پرستار دارد و او خرج کافی برای سرپرستی از او ندارد، به آنجا برده و یکسالی میشود که حتی به ملاقات او هم نرفته، زیرا: "رفتن به آنجا یکشنبهام را ازم میگرفت. تازه اگر زحمت رفتن به ایستگاه اتوبوس و بلیطگرفتن و دو ساعت در راه بودن را حساب نکنم".
مورسو، با اکراه تمام برای انجام مراسم کفن و دفن راهی آسایشگاه میشود و حتی درخواست نمیکند که چهرهی مادر را برای آخرینبار ببیند و در طول مراسم مردهپایی و خاکسپاری خونسرد و آرام است و همین خونسردی در انتها کار دستش میدهد.
کامو دربارهی "بیگانه" میگوید: "در جامعهی ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر قرار میآورد که محکوم به مرگ شود."
مورسو، همانطور که کامو میگوید انسانی "وازده" نیست. او انسانی است که تن به قواعد عمومی نمیدهد و احساسش را پنهان نمیکند. "مورسو" بهواقع یک انسان راستگو است و همینگونه است که وقتی از مرگ مادرش غمگین نمیشود، بیهوده سعی نمیکند که خود را متاسف نشان بدهد و در جایی دیگر در پاسخ به دوستدخترش "ماری" که از مورسو میپرسد آیا او را دوست دارد، پاسخ میدهد که "نه"!
"مورسو" پس از بازگشت به خانهاش، برای آبتنی کردن به ساحل میرود و در آنجا "ماری" را میبیند که سابقن منشی شرکت آنها بوده و همدیگر را دوست داشتهاند. مورسو و ماری، بعد از شنا به سینما میروند و یک فیلم کمدی میبینند و بعد از آن به خانهی مورسو بازمیگردند و شب را با هم سپری میکنند.
جزئیات این وقایع که درست یک روز بعد از مرگ مادر مورسو اتفاق میافتد، اهمیت زیادی دارد زیرا بعدها در محاکمهی مورسو به بدترین شکل، علیه او به کار گرفته میشود و موجبات صدور حکم اعدامش را فراهم میآورد.
اتفاق اصلی رمان، قتل مرد عرب به دست مورسو است. "رمون" همسایهی مورسو، او و ماری را به کلبهی ساحلی دوستش "ماسون" دعوت میکند. هنگامی که سه مرد در حال قدمزدن در ساحل هستند با دو مرد عرب که سابقن با رمون درگیر شدهاند مواجه و درگیر میشوند. این درگیری خاتمه میپذیرد اما مورسو تپانچهی رمون را میگیرد و اندکی بعد که قدمزنان تا چشمهی انتهای ساحل میرود باز با یکی از دو مرد عرب مواجه میشود و کلافه از گرما، بدون هیچدلیل خاصی مرد عرب را میکشد و بعدها وقتی در دادگاه میگوید که "بهخاطر آفتاب او را کشته" با خندهی حاضران مواجه میشود، اما بهواقع مورسو بدون هیچدلیل منطقی مرد عرب را کشته است.
مورسو، در طول محاکمهاش هرگز حاضر نمیشود بازی دیگری را آغاز کند و از عملش ابراز پشیمانی و تقاضای بخشش کند و همین باعث میشود که دادگاه برای او که "ذرهای از عمل پلیدش ابراز پشیمانی نمیکند" و یکروز پس از مرگ مادرش گویی که اتفاقی نیفتاده به خوشگذرانی پرداخته، مجازات مرگ درنظر بگیرد. جامعه این "بیگانه" را نمیپذیرد و بدینگونه است که مورسو به مرگ بهوسیلهی جداکردن سر، محکوم میشود...
دربارهی شاهکارها، حرف بسیار است و "بیگانه" هم از این قاعده مستثنا نیست، اما من به همینمقدار اکتفا میکنم.
این رمان را علاوه بر امیرجلالالدین اعلم، جلال آلاحمد و اصغر خبرهزاده، نیز (بهصورت مشترک) به فارسی ترجمه کردهاند
| |
|
| ||||

