|
شازده کوچولو نوشته آنتوان سنت اگزوپری به عنوان محبوب ترین کتاب قرن گذشته شناخته شد. روایتگر اصلی کتاب “ریچارد گر” است. فایل زیپ شامل 16 فایل صوتی و ای بوک مصور، همگی به زبان انگلیسی است و اگر جزو کسانی هستید که عادت به شنیدن شازده کوچولو با صدای شاملو بزرگ رو دارید، مطمئن باشید شاید این کتاب بیشتر هم به شما بچسبه !
[ یکشنبه 14 شهریور1389 ] [ 1:27 ] [ عضو هیات علمی ]
خَط، هنر تثبیت ذهنیات است با علایم معهود چشم. احتیاج به حفظ خاطرهها نخستین محرک پیدایی خط در بین اقوام عالم بود. چه انسان اولیه برای حفظ اموری که میخواست سالهای مدید باقی بماند، ابتدا به رسم صور آنها پرداخت و از این تصویرپردازی روش تصویرنگاری را بوجود آورد. روش تصویرنگاری که به ابتدا ناظر به رسم صور اشیاء بود، بعدها توانست با تصویر اشیایی شبیه به اندیشهها به نمایش اندیشه نیز اقدام کند. این طریق نمایش اندیشه همانست که نام اندیشهنگاری را در تاریخ خطوط دارد. روش اندیشهنگاری، گرچه تا حدی رافع نقص تصویرنگاری شد ولی باز کافی نبود چه در این روش اندیشهها با علایمی نمایش داده میشدند که بکلی فارغ و مستقل از زبان بودند. در قدیم یک سلسله اعمال و علایمی وجود داشت که تا حدی به حفظ خاطرهها و اموری که باید حفظ شوند، کمک میکرد، نظیر: چوبخطهای کوچک آلمانیهای قدیم و یا ریسمانهای گرهخوردهٔ مردمان پرو از زمان اینکاها و یا گردن بندهای صدفی قوم ایروکوا به نام وامپون و بالاخره چوبخطهای استرالیایی ها. نارسایی روش اندیشهنگاری موجب شد که در کار نگارش طریق دیگری پیش آید که بستگی بیشتر با زبان داشته باشد، یعنی بستگی با اصواتی که چون گوش آنها را شنید، معانی آنها را درک کند. در این روش، اسمها با علایمی نمایش داده میشوند که ربطی با اصوات مزبور ندارند، ولی در عوض آن خاصیت را دارند که چون چشم آنها را دید (بوقت قرائت) الفاظی قرین این علامات کند. با بکار بستن علایمی که شکل کلمات آن جناس لفظی با کلمات مبین معانی آنها دارد خط به مرحلهٔ هجایی کشانیده شد. در این مرحله، هر هجا با علامتی خاص همراه است که با پیشرفت نمایش هجایی خط کمکم روش الفبایی خط بوجود آمد. در روش سیلابی، با تجزیهٔ هجاها و نمایش مجزای هر یک از آنها مطلب شکل تحریری به خود میگیرد. در دنیای قدیم ما به چهار نوع خط اندیشه نگار بر میخوریم به شرح زیر:
[ سه شنبه 16 آبان1385 ] [ 15:18 ] [ عضو هیات علمی ]
[ پنجشنبه 24 آذر1384 ] [ 10:36 ] [ عضو هیات علمی ]
A Man and His Dog ! A man and his dog were walking along a road. The man was enjoying the scenery, when it suddenly occurred to him that he was dead. He remembered dying, and that his faithful dog had been dead for many years. He wondered where the road was leading them. After a while, they came to a high, white stone wall along one side of the road. It looked like fine marble. As he reached the wall, he saw a magnificent gate in the arch, and the street that led to the gate made from pure gold. He and the dog walked toward the gate, and as he got closer, he saw a man at a desk to one side. When he was close enough, he called out, "Excuse me, where are we?" "This is heaven, sir," the man answered. "Wow! Would you happen to have some water? We have traveled far," the man said. "Of course, sir. Come right in, and I'll have some ice water brought right up." The man gestured, and the gate began to open. "Can my friend," gesturing toward his dog, "come in, too?" the traveler asked. "I'm sorry, sir, but we don't accept pets." The man thought a moment, remembering all the years this dog remained loyal to him and then turned back toward the road and continued the way he had been going. After another long walk he came to a plain dirt road, which led through a farm gate that looked as if it had never been closed. There was no fence. As he approached the gate, he saw a man inside, leaning against a tree and reading a book. "Excuse me!" he called to the reader. "Do you have any water? We have traveled far." "Yes, sure, there's a faucet over there." The man pointed to a place that couldn't be seen from outside the gate. "Come on in and help yourself." "How about my friend here?" the traveler gestured to his dog. "There should be a bowl by the faucet; he is welcome to share." They went through the gate, and sure enough, there was an old-fashioned faucet with a bowl beside it. The traveler filled the bowl and took a long drink himself, then he gave some to the dog. When they were full, he and the dog walked back toward the man who was standing by the tree waiting for them. "What do you call this place?" the traveler asked. "This is heaven," was the answer. "Well, that's confusing," the traveler said. "The man down the road said that was heaven, too." "Oh, you mean the place with the gold street and pearly gates? Nope. That's hell." "Doesn't it make you mad for them to use your name like that?" "No. We're just happy that they screen out the folks who'd leave their best friends behind in exchange for material things." Author Unknown [ سه شنبه 22 آذر1384 ] [ 16:57 ] [ عضو هیات علمی ]
صد سال تنهایی ![]() گابریل خوزه گارسیا مارکز ترجمهی بهمن فرزانه "اگر حقیقت داشته باشد که میگویند رمان مرده است یا در حال مردن است، پس همگی از جا برخیزیم و به این آخرین رمان (صدسال تنهایی) سلام بگوییم"!
و اما صد سال تنهایی... تنها نکتهای که دلم میخواهد به آن اشاره کنم، این است که شاهکارها آسان خلق نمیشوند و سالها ذهن نویسنده را درگیر میکنند؛ اشارهای میکنم تا متوجه شوید، مارکز، سالهای سال طرح این رمان را در ذهن داشته است. رمان کوتاه "کسی به سرهنگ نامه نمینویسد" در سال 1957 نوشته شده و مارکز یازده سال بعد در سال 1968، صد سال تنهایی را منتشر کرده، اما به طرز اعجابانگیزی در "کسی به سرهنگ...." ماکوندو و سرهنگ آئورلیانو بوئندیا آفریده شدهاند. پرسوناژ اصلی "کسی به سرهنگ نامه نمینویسد" كه تنها با نام سرهنگ ناميده میشود، ساليان درازی است كه هر جمعه منتظر رسيدن نامهای است كه حقوق بازنشستگی او را به رسميت بشناسد. درواقع سرهنگ يكی از انقلابيونی است كه شصت سال قبل درپانزده سالگی درحالی كه نوجوانی بيش نبوده در مقام خزانهدار انقلاب در يكی ازجنگهای داخلی شركت داشته و با سرهنگ آئورليانو بوئنديا ديدار داشته و وجوهات جنگ داخلی را شخصن تحويل او داده و از او رسيد گرفته است. ازآن پس حكومت به اين افسران انقلابی قول پرداخت غرامت داده است و با گذشت ساليان سال، هنوزسرهنگ به انتظار عملیشدن اين وعده است... و این سرهنگ، کسی نیست جز افسر جوانی که در رمان "صد سال تنهایی" وجوهات جنگ را به سرهنگ آئورلیانو بوئندیا تحویل میدهد و رسید میگیرد و نپرداختن حقوق بازنشستگیاش هم، خواستهی اصلی و یکی از موارد کشمکش سرهنگ بوئندیا با حکومت است که او سعی میکند آنها را وادار به پذیرش پرداخت حقوق بازنشستگی به نظامیان سابق کند. پنداری که "کسی به سرهنگ نامه نمینویسد" پس از "صدسال تنهایی" نوشته شده باشد و از آن ایده گرفته باشد، در حالی که دومی یازده سال بعد از اولی منتشر شده است! [ یکشنبه 20 آذر1384 ] [ 16:31 ] [ عضو هیات علمی ]
ارنست همینگوی میگوید: "يک شاهکار ادبى كتابى است كه تمام جهان در مورد آن صحبت مىكنند، اما هيچكس آنرا نمىخواند"! بیگانه "آلبر کامو" در 7 نوامبر 1913 در دهکدهی موندوی واقع در الجزایر زاده شد. پدرش فرانسویتبار بود و مادرش اسپانیایی. کامو، یکسال بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد و مادرش به همراه او و برادر دیگرش به شهر الجزایر (پایتخت الجزایر) آمد و زندگی دو پسرش را با کار در مشاغل دونمایه میگرداند و کودکی و نوجوانی کامو، در فقر و تهیدستی گذشت. و اما بیگانه... دربارهی شاهکارها، حرف بسیار است و "بیگانه" هم از این قاعده مستثنا نیست، اما من به همینمقدار اکتفا میکنم. [ یکشنبه 20 آذر1384 ] [ 16:29 ] [ عضو هیات علمی ]
[ یکشنبه 20 آذر1384 ] [ 16:24 ] [ عضو هیات علمی ]
[ پنجشنبه 30 تیر1384 ] [ 0:34 ] [ عضو هیات علمی ]
|
||||||||||||||||||||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||||||||||||||||||||