X
تبلیغات
زبان انگلیسی : اصول یادگیری تدریس ترجمه
قالب وبلاگ
زبان انگلیسی : اصول یادگیری تدریس ترجمه
ENGLISH LANGUAGE LEARNING ,TEACHING AND TRANSLATION  
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 شازده کوچولو نوشته آنتوان سنت اگزوپری  به عنوان محبوب ترین کتاب قرن گذشته شناخته شد. روایتگر اصلی کتاب “ریچارد گر” است.  فایل زیپ شامل 16 فایل صوتی و ای بوک مصور، همگی به زبان انگلیسی است و اگر جزو کسانی هستید که عادت به شنیدن شازده کوچولو با صدای شاملو بزرگ رو دارید، مطمئن باشید شاید این کتاب بیشتر هم به شما بچسبه ! ;)

Download کتاب را از اینجا دانلود کنید.

ترجمه این کتاب با صدای احمد شاملو

[ یکشنبه 14 شهریور1389 ] [ 1:27 ] [ عضو هیات علمی ]
خَط، هنر تثبیت ذهنیات است با علایم معهود چشم. احتیاج به حفظ خاطره‌ها نخستین محرک پیدایی خط در بین اقوام عالم بود. چه انسان اولیه برای حفظ اموری که می‌خواست سالهای مدید باقی بماند، ابتدا به رسم صور آنها پرداخت و از این تصویرپردازی روش تصویرنگاری را بوجود آورد. روش تصویرنگاری که به ابتدا ناظر به رسم صور اشیاء بود، بعدها توانست با تصویر اشیایی شبیه به اندیشه‌ها به نمایش اندیشه نیز اقدام کند. این طریق نمایش اندیشه همانست که نام اندیشه‌نگاری را در تاریخ خطوط دارد. روش اندیشه‌نگاری، گرچه تا حدی رافع نقص تصویرنگاری شد ولی باز کافی نبود چه در این روش اندیشه‌ها با علایمی نمایش داده می‌‌شدند که بکلی فارغ و مستقل از زبان بودند. در قدیم یک سلسله اعمال و علایمی وجود داشت که تا حدی به حفظ خاطره‌ها و اموری که باید حفظ شوند، کمک می‌کرد، نظیر: چوب‌خط‌های کوچک آلمانیهای قدیم و یا ریسمانهای گره‌خوردهٔ مردمان پرو از زمان اینکاها و یا گردن بندهای صدفی قوم ایروکوا به نام وامپون و بالاخره چوب‌خط‌های استرالیایی ها. نارسایی روش اندیشه‌نگاری موجب شد که در کار نگارش طریق دیگری پیش آید که بستگی بیشتر با زبان داشته باشد، یعنی بستگی با اصواتی که چون گوش آنها را شنید، معانی آنها را درک کند. در این روش، اسم‌ها با علایمی نمایش داده می‌شوند که ربطی با اصوات مزبور ندارند، ولی در عوض آن خاصیت را دارند که چون چشم آنها را دید (بوقت قرائت) الفاظی قرین این علامات کند. با بکار بستن علایمی که شکل کلمات آن جناس لفظی با کلمات مبین معانی آنها دارد خط به مرحلهٔ هجایی کشانیده شد. در این مرحله، هر هجا با علامتی خاص همراه است که با پیشرفت نمایش هجایی خط کم‌کم روش الفبایی خط بوجود آمد. در روش سیلابی، با تجزیهٔ هجاها و نمایش مجزای هر یک از آنها مطلب شکل تحریری به خود می‌گیرد. در دنیای قدیم ما به چهار نوع خط اندیشه‌ نگار بر می‌خوریم به شرح زیر:

[ سه شنبه 16 آبان1385 ] [ 15:18 ] [ عضو هیات علمی ]
نسبى گرايى و مدارا با ظلم

 
م. رنجبر

بر هيچكس پوشيده نيست كه كتاب كيمياگر نوشته پائلوكوئيلو نويسنده برزيلى الاصل تقليدى است محض از يكى از داستان هاى مثنوى (دفتر ششم).
نويسنده اين اثر بدون آن كه كوچك ترين تغييرى در پيرنگ و طرح اصلى داستان بدهد داستان مولوى را گرته بردارى و با كمى تغيير دوباره ارائه كرده است.
066780.jpg
معمولاً رسم بر اين است كه برخى نويسندگان داستان خود را از افسانه ها و داستان هاى قدما الهام مى گيرند. آن ها داستانى كاملاً متفاوت ارائه مى دهند و چيزى فراتر از آن چه هست بازگو مى كنند. آنچنان كه ژان آنوى نمايشنامه  سوفوكلس يعنى آنتيگونه را بازآفرينى مى كند و مطلبى كاملاً متفاوت با اصل خود ارائه مى دهد. در هر حال داستان مولوى حسب حال مردى است كه در خواب مى بيند كه در كشور مصر گنجى نهفته است و بلافاصله براى تصاحب گنج به راه مى افتد و پس از طى مسافت زياد از طريق نگهبانى در شهر درمى يابد كه گنج در همان مكان و محل زندگى خود او نهفته شده و اين مسير را بى خود طى كرده است.
در داستان كيمياگر هم روال بر همين منوال است با اين تفاوت كه شخصيت اصلى داستان از كشور اسپانيا راهى مصر مى شود در صورتى كه در داستان مثنوى شخصيت داستان از بغداد راهى مصر مى شود. در اثر كيمياگر نويسنده به عمد كشور اسپانيا را برگزيده تا به طور غيرمستقيم دنياى مسيحيت را رودرروى دنياى مسلمانان قرار دهد و در پايان اين گونه وانمود كند گنج اصلى در همان كشور اسپانيا بوده و مسافر بى دليل دل به گنجى مبهم در كشورهاى اسلامى بسته است.
بايد به اين مسأله توجه داشت كه همواره غربيان به تجربيات و اندوخته هاى مشرق زمين علاقه مند بودند و اين اطلاعات را به يغما برده اند و در مقابل به گونه اى برخورد مى كنند كه فرهنگ و تمدن شرق فاقد ارزش است، در صورتى كه در خفا به چپاول اطلاعات و اندوخته هاى شرقى مبادرت مى ورزند. آنچنان كه تولستوى، بورخس، ماركز و بسيارى از نويسندگان از داستان ها و حكايات ايرانى چون داستان هزار و يك شب بهره ها بردند و طرح اصلى داستان هاى خود را پس از مطالعه داستان هاى ايرانى تدوين كرده و به صراحت به اين مسأله اعتراف كرده اند.
غربيان از كتاب او تحت عنوان يك اثر «كلاسيك مدرن» ياد مى كنند. اين اثر با اهداف و نيات استعمارى هم سويى دارد به همين دليل به شدت مورد حمايت ادبيات استعمارى است. در بررسى نقدهاى ادبى غرب مشاهده مى شود كه حتى يك نقد كه به طور اصولى به بررسى اثر پرداخته باشد وجود ندارد و تمام نقدها جنبه تبليغى دارند.
به طور كلى منتقدين غرب، اثر فوق را يك افسانه (Fable) مى دانند كه داراى رگه هايى از سورئاليسم و رمانتيسم است.
كوئيلو در اين اثر مضامين و بن مايه هاى شرقى را با بن مايه فرهنگ غرب در هم تنيده است و به همين دليل اثر او يك اثر كلاسيك مدرن شناخته شده است. او ديدگاه غربى «به دنبال آرزوها و اميال شخصى ات باش» را با برخى مباحث شبه عرفانى تلفيق كرده تا خواننده به درستى متوجه بخش تلقين پذير اثر يعنى دورى جستن از تعقل و روى آوردن بدون چون و چرا به خواسته هاى درونى نشود. او با طرح اين مسأله كه هر انسان «افسانه شخصى» دارد بر آن است تا به انسان بقبولاند كه تمامى آرزوهاى فردى دست يافتنى است. آرزوهايى كه بيشتر به هوس شبيه است تا تمايلات عرفانى.
«هركجا كه قلبت باشد گنجت همان جا است.» ص ۱۹۶
به عبارت ديگر ما در عرفان يك مبحث مشابه همين مسأله داريم اما مسأله كاملاً جنبه الهى و آسمانى دارد. اين مسأله به خوبى در كتاب حلاجى نشده به همين دليل در پايان راه پس  از كنار گذاشتن جنبه هاى شبه عرفانى كه خوب قوام نيافته جنبه مادى آن در ذهن فرد مى ماند و به او مى گويد كه به دنبال خواسته هايت باش.
بايد به اين مسأله مهم توجه داشت كه غرب همواره برداشت اشتباهى از عرفان و باورهاى شرق داشته. آن ها تمامى مباحث عرفانى ما را از منظر مادى تفسير مى كنند.
تفسير آن ها از اشعار خيام، حافظ و مولوى تفسير مادى است و مدام اين مسأله كه بايد دم را غنيمت شمرد، از زندگى لذت برد و به دنبال اميال درونى بود را تبليغ مى كنند.
 
درصورتى كه تمام تعاليم انديشمندان شرقى ما رنگ و بوى الهى دارد و از جنس مادى نيست.
كوئيلو از سويى، توجه به آرزوهاى درونى را مطرح مى سازد و از سويى، از طريق راوى سعى در طرح مسايل شبه عرفانى دارد تا گرايشات درونى پسرچوپان را آسمانى مطرح سازد.
اصولاً انسان هايى كه در پى اميال درونى و هوس هاى زمينى هستند به دنبال وسيله اى براى توجيه رفتار خود مى باشند و اگر هم شجاعت دنبال كردن هوى و هوس هاى خود را ندارند با مطالعه كتاب هايى از اين دست به انجام كار ترغيب مى شوند.
در حقيقت خواننده امروزى پس از مطالعه اين كتاب با كنار گذاشتن بخش هاى ضعيف و كم مايه عرفانى تنها به اين مى انديشد كه بايد درپى خواسته هاى درونى خود باشد در حالى كه چنين برداشتى در عرفان شرقى بايد به دقت و حساب شده توضيح داده شود تا فرد مذكور به اشتباه به دنبال اميال زمينى خود نرود. اصولاً تعليم اينگونه مطالب در عرفان براى گروه خاصى كه در پى كشف الشهود هستند قابل اجرا است و بيان مباحث عرفانى آن هم ناپخته و بى سامان براى عموم عوارض نامطلوبى را ايجاد مى كند. در حقيقت در كتاب ياد شده به درستى مقوله مورد نظر يعنى در پى خواسته هاى درونى رفتن مورد بررسى قرار نگرفته است. به همين دليل مخاطبان اثر گرايشات الهى و خداجويانه را با اميال شخصى و فردى خود اشتباه مى گيرند.
از اين رو فرد مذكور ممكن است گمان كند براى به دست آوردن خواسته هاى فردى خود بايد به هر كارى دست بزند و خيلى چيزها را از دست بدهد. آن ها حتى وقتى در عمل دست به يك كار نابخردانه مى زنند اخلاق و مسايل معنوى را نيز ناديده مى گيرند، و از تعقل و عقل گرايى دورى مى جويند.
در طول داستان هم جوان در پى عشق زمينى و ثروت است اما در اثر مجاورت با طبيعت و تحت تعليم قرار گرفتن به برخى مسايل پى مى برد.
جداى از اين كوئيلو يك فرد غربى كه نماينده ملت غرب است را به سرزمين مسلمانان وارد مى سازد. درست مثل رابينسون كروزوئه كه با توجه به اهداف استعمارى خلق شده است. در اين اثر پسر چوپان صاحب ايده هاى نو است، با استعداد و باهوش است او هر كجا كه وارد مى شود برتر بودن خود را ثابت مى كند. دادن ايده هاى جديد به فروشنده بلور، تحت تأثير قرار دادن طايفه عرب و به دست آوردن منصب مشاور قبيله تمامى بيانگر اين مسأله است كه غربيان بر شرقيان برترى دارند و آن ها بايد هدايت گر و مشاور اصلى باشند. بايد به اين مسأله اشاره داشت كه تميز كردن مغازه بلورفروشى نيز به نوعى پاك كردن تمام سنن و اعتقادات مردم منطقه است.
«پسر جوان براى مرد بلور فروش بركت است.»
در طول داستان هم برخى شيطنت ها ديده مى شود.
مثل دزديدن پول پسر چوپان و بلافاصله پس از آن توصيف مردمى كه نماز مى خوانند. چسباندن اين دو صفحه در كنار هم ناخودآگاه ذهن خواننده را به تلفيق اين دو رويداد با هم هدايت مى كند.
جاى تعجب است كه او از نماز خواندن مسلمانان به عنوان رسوم كافران ياد مى كند (ص ۸۳) نويسنده بر آن نيست تا اندوخته ها و تجارب ناب جهان اسلام را معرفى كند او تنها به بيان برخى مراسم مذهبى اكتفا مى كند.
كوئيلو در بيان نشانه ها هم كه اينچنين بر آن تأكيد مى ورزد عاجز است و به درستى به رمزگشايى نمى پردازد. در واقع نشانه ها آنچنان واضح و ساده هستند كه نيازى به رمزگشايى ندارند.
به طور كلى نويسنده در طرح مباحث شبه عرفانى به كلى گويى پرداخته و نماى ظاهرى آن را طرح كرده است.
«با قلب بايد براى درك جهان كوشيد»
«انسان خوشبخت خدا را در درون خود دارد» ص۱۹۹
منتقدين غربى خود بر اين باورند كه در اين كتاب فلسفه مورد تأييد غرب با تصوف و عرفان شرقى درهم تنيده شده است. كوئيلو اين گونه تفسير مى كند كه انسان هايى كه جرأت دنبال كردن روياهاى شخصى خود را ندارند به پوچى و بدبختى مى رسند.
جالب اين است كه در هيچ يك از نقدهاى سفارشى صحبتى از الهام پذيرى كوئيلو از مولوى نشده است و تمامى موارد فوق را به خود او نسبت مى دهند. خود كوئيلو هم هيچ اشاره اى به اين موضوع نمى كند و تنها از اسكاروايلد و داستان نرگسش صبحت مى كند. منتقدين غربى خود اذعان دارند كه او اديب و فيلسوف نيست.
در واقع كوئيلو در بيان سير و سلوك مورد نظر خود عاجز است و آنچنان به مسايل مطروحه اشراف ندارد. او با جايگزينى طلا با مفهوم آرمان درونى ظاهراً مى خواهد مسأله را غير دنيوى نشان دهد اما به فلسفه غربى صحه گذاشته و مسأله را كاملاً دنيوى نشان داده است.
نويسنده نتوانسته آنچنان كه بايسته است مفهومى معنوى از ماجراى گنج و طلا القاء كند. زر او بى شباهت به زر مادى نيست تنها جضور برخى پراكنده گويى هاى شبه عرفانى خواننده را سردرگم مى كند.
بحث نشانه ها و پيام جهان نيز موضوع جديدى نيست و در غالب مباحث عرفانى مطرح شده است.
كوئيلو بر آن است تا با استفاده از نحله سورئاليسم كه نوعى فراواقعگرايى به حساب مى آيد انسان را آزاد و رها نشان دهد به گونه اى كه طبيعت منتظر است تا به خواسته هاى او جامع عمل بپوشاند. براساس انديشه سورئاليسم، ذهن بايد آزاد و رها باشد او تنها خواص غيرعادى را به اشياى عادى نسبت داده است.
در طول داستان نوعى گرايش به بيان حقيقت و رمزگشايى ديده مى شود اما در عمل تنها خواننده كنجكاو باقى مى ماند كه در نزديكى اهرام مصر چه اتفاقى رخ مى دهد. نويسنده بسيار سعى كرده تا كمبودها و نقايص كار خود را با تصاوير تأثيربرانگيز و رمانتيك وار برطرف سازد.
در حقيقت او از هر جريان و شيوه ادبى يك تكه اى را به عاريت گرفته است و هيچ چيز از انديشه و احساس او ساطع نشده و بدين ترتيب است كه غربيان او را فردى اديب نمى دانند.
برخى از منتقدين بر آن هستند تا اثر كوئيلو را منطبق با افكار و آراى يونگ بدانند. يونگى كه سخن از روانشناسى اعماق دارد. اصولاً دست يابى به تفكر يونگ مشكل است چرا كه ما شاهد تعدد آرا و افكار متغير هستيم و دست يافتن به وحدت كلام برعهده خواننده گذاشته شده. از اين رو به درستى مشخص نشده كه اثر كوئيلو از چه جنبه اى به آثار يونگ شباهت دارد.
در داستان مولوى انسان در تقابل با طبيعت و در مقابل خود قرار مى گيرد و آن ماجرا را به ياد مى آورد كه «اى قوم به حج رفته كجاييد»
يونگ پيرامون روانشناسى دينى نيز نظريات پراكنده اى را مطرح كرده و گمان مى رود اثر كوئيلو از اين جنبه شباهت هايى با گفته هاى يونگ داشته باشد.
در واقع يونگ از طريق اسطوره و دين قصد دارد روح انسان را شناسايى كند و تمامى پديده هاى فوق را برگرفته از روح و درون انسان نشان دهد.
او عملاً از اين گونه مسايل تعبيرى روانشناختى مى دهد و معتقد است ضمير ناخودآگاه انسان نيز به شكل نمادها پديدار مى گردد و شناخت نمادها امر ضرورى است. با شناسايى نمادها مى توان وحدت وجودى انسان را تثبيت و او را هدايت كرد.
نمادها طبق نظر يونگ حكم جلوه هاى طبيعى ماهيت، حيات، حركات و قوانين ناآگاهند. او معتقد است خداوند از طريق كردوكار ضمير ناخودآگاه انسان را به خود انسان نشان مى دهد.
ساختار و تكنيك داستان:
طرح اين اثر بسيار ساده است. هيچ مضمونى از منظرى جديد و تازه بيان نشده است. سير داستان خطى است. گذشت زمان طولانى است و اين كار توسط راوى انجام مى پذيرد.
يعنى راوى اجازه نمى دهد تا شخصيت هاى داستانى آزادانه نقش آفرينى كنند. همه چيز از زبان او است و نقش اصلى او در هدايت داستان مشهود است. از سويى ديگر داستان از نوع بسته است و خواننده خود به قضاوت نمى نشيند بلكه همه چيز به او القا مى شود.
گزينش شيوه روايتى به سبك و سياق افسانه ها و حكايات كار را براى نويسنده آسان كرده به نوعى كه سخن راوى تحكمى است. هيچ گونه تازگى در ساختار و نوع روايت در اثر ديده نمى شود. تنها حربه نويسنده در اين اثر استفاده از واژگان شعرگونه و توصيف صحنه ها از جنبه رمانتيك است.
مسأله زمان و گذر زمان با يك واژه
داستان فوق به غير از آن كه در قالب افسانه مى گنجد در قالب رمان سرنوشت نيز مطرح است. زندگى شخصيت ها در طول سفر به هم گره مى خورد و وقتى به مقصد مى رسند رمان تمام مى شود و شخصيت ها از هم جدا مى گردند.
نويسنده در بيان مضمون روشن خود مضطرب شده است و گمان مى كند خواننده مضمون رمانش را به وضوح نخواهد فهميد و به همين دليل به توصيف مكرر و تأكيد بسيار مبادرت مى ورزد و به همين دليل طرح داستان بسيار ساده به نظر مى رسد. او عملاً مضمون اثر خود را مثل افسانه ها به صراحت بيان مى كند اما اين كار را يك بار انجام نمى دهد بلكه به طرق مختلف به طرح مسأله مى پردازد.
در استفاده از نماد هم زياده روى شده است. در داستان حضور بى حد و حساب نماد توصيه نمى شود. اما نمادهاى به كار گرفته شده آنچنان پيچيده نيست و تنها راوى به نشانه هايى اشاره دارد كه در داستان حضورى چشمگير ندارند.
پائلو كوئيلو به زعم بسيارى نويسنده اى واقع گرا نيست. قالب داستان او خاصه در كيمياگر به وهم پهلو مى زند و در گروه داستان هاى رمانس  جاى مى گيرد.
نويسنده بيشتر انديشه هايش را درباره جهان عرضه مى دارد در صورتى كه نويسنده واقع گرا تأثرات خود را از جهان تجربه عرضه مى دارد.
در اين شيوه جهان متعارف از فاصله اى دورتر ديده مى شود و شكل و رنگ آن با عدسى فلسفه و خيال قابل رويت است. با اين تفاوت كه در اين اثر كوئيلو شبه عرفان را با خيال درهم تنيده. او به جاى آن كه آن چه هست را بازگو كند آن چه بايدباشد را مى گويد. البته ميان واقعيت گرايى و رمانس نقاط اشتراكى هم هست. رمانس كمى از خيال پردازى صرف، واقع گرايانه تر است.
در اين رمان و قالب داستان هاى رمانس، زيبايى و نظم طبيعت برجسته است. البته كتاب فوق در گروه هزل نيست چون هزل به زشتى ها و بى نظمى ها اشاره دارد. در حقيقت عنصر زيباشناسى و نظم طبيعت دو عنصر حياتى اثر را تشكيل مى دهد و شخصيت اصلى داستان ابتدا با جهان پيرامونش هماهنگ نيست اما رفته رفته اين انطباق ايجاد مى گردد. در غير اين صورت جهان او را طرد و بعد نابود مى ساخت.
داستان فوق از آن جا كه گرايش نسبى به مسايل ماجراجويى و خيال پردازى دارد و شخصيت اصلى داستان را براى تصاحب امرى مجهول راهى سفر مى كند در گونه داستان هاى رمزى هم قرار مى گيرد.
توجه به اين مسأله ضرورى است كه در دهه بيست در اروپا به معنويت غيردينى بيش از هر زمان توجه شد. در همان دوران براى آن كه مردم به سمت و سوى معنويت الهى روى نياورند روح اومانيستى حاكم بر دوران را تقويت مى كنند و در پى آن به اشاعه معنويت غيرالهى مى پردازند. حمايت و ترويج تعاليم دون خوان و كاساندلا در همين دوران صورت مى پذيرد. و بدين ترتيب است كه عرفان پائلوكوئيلو نيز از سوى ادبيات استعمار نو حمايت مى شود چرا كه عرفان اويك عرفان سلوك شخصى است و مروج پلوراليسم نسبى گرايى و مدارا با كفر و ظلم است.
لازم به ذكر است كه كوئيلو جداى از طرح مسايل شبه عرفانى اقدام به خلق آثار درخصوص زندگى يك زن فاسد كرده است و با وسواس زيادى به توصيف مراكز فساد در اروپا و بيان روحيات افراد بيمار پرداخته است. جالب اين است كه ناشر آثار كوئيلو از چاپ اين اثر از سوى ناشران ديگر سخت دربيم بوده چرا كه معتقد بوده انتشار اين اثر باعث مى گردد تا وجهه كوئيلو در ايران نابود شود.با تمامى اين اوصاف كتاب ياد شده داراى وجوه مثبت هم است. اين داستان فاقد طرحى پيچيده و ثقيل است. از اين رو عموم مردم به راحتى مى توانند اين گونه آثار را بخوانند و گمان كنند يك داستان تمام عيار عرفانى خوانده اند. در صورتى كه در داستان هاى فلسفى و عرفانى ثقيلى چون «راز فال ورق» گوردور مباحث بسيار پيچيده اى مطرح مى گردد كه عامه مردم قادر به درك آن نيستند. در اين اثر مبانى شبه عرفانى و معنويت غيرالهى بازبانى ساده و در قالبى ساده مطرح گشته است و به همين دليل است كه مخاطبان بسيارى را به سوى خود جلب كرده است. نوع نگاه رمانتيك گونه نويسنده به طبيعت و توجه به عناصر و رويدادهاى حس برانگيز عامل ديگرى است كه داستان را جذاب كرده است. در عين حال كه داستان فوق فاقد عشق مثلثى است كه همواره در ادبيات غرب مورد حمايت قرار مى گيرد.در اين اثر عشق ميان دو نفر به وقوع مى پيوندد و همه چيز به حساب نمى آيد. يعنى عشق اصل اول و آخر داستان نيست بلكه بخشى از زندگى است و به همين دليل است كه سانتياگو به دنبال خواسته خود مى رود و بعدها به دنبال فاطمه مى گردد. جداى از اين، داستان كوئيلو يك حسن ديگر هم داشت و آن اين كه نويسندگان كشور ما با اين اثر فهميدند كه در كشور خود فردى به نام مولوى دارند كه يك داستان كوتاهش اين گونه مى تواند به شهرت جهانى برسد.
نيم نگاه
پائلو كوئيلو كيست؟
پائلو كوئيلو در سال ۱۹۴۷ در كشور برزيل در يك خانواده متوسط به دنيا آمد. پدرش، مهندس بود و مادرش خانه دار. كتاب هاى پائلو تا كنون به ۵۶ زبان زنده جهان ترجمه شده اند و فروش قابل توجهى در كشورهاى جهان داشته اند.
او در سن هفت سالگى به دبستان مذهبى «سن اگناسيو» در ريودوژانيو وارد شد. كوئيلو به تدريج دريافت كه از فراگيرى تعاليم مذهبى بيزار است. درپى آن كوئيلو از شركت در مراسم مذهبى گروهى كه بالاجبار برگزار مى شد سر باز زد و تنفر خود را به آئين و فرايض دينى خود نشان داد.به رغم تمايل والدينش براى دنبال كردن درس و فراگيرى رشته مهندسى، كوئيلو به وادى ادبيات علاقه مند شد و بر آن شد تا نويسنده شود. پدر كوئيلو احساس مى كرد فرزندش از بيمارى روانى خاصى رنج مى  برد. به همين دليل در سن هفده سالگى، او را دو بار در بيمارستان روانى بسترى كرد. در آن جا پزشكان براى معالجه كوئيلو، چندين بار از شوك الكتريكى استفاده كردند.پس از خلاصى از بيمارستان، پائلوكوئيلو به يك گروه تئاتر پيوست و كارهاى پراكنده اى در مطبوعات انجام داد. در نظر تماشاگرانى كه به ديدن اين تئاتر رفته بودند، نمايش فوق كاملاً ضداخلاقى و ترويج دهنده فساد قلمداد شد.در پى آن پدر كوئيلو كه به شدت ترسيده بود او را براى بار سوم در بيمارستان روانى بسترى كرد. وقتى كوئيلو از بيمارستان روانى بيرون آمد خود را براى مدت مديدى گم كرده بود. سى سال بعد، كوئيلو رمان «ورونيكا تصميم دارد بميرد» را در سال ۱۹۹۸ منتشر كرد. كتاب بيانگر تجارب شخصى او در اين خصوص بود. كوئيلو خود مى گويد پس از نشر كتاب، نامه هاى بسيارى را دريافت كرده كه بسيارى داراى تجربه مشابه با او بودند. او پس از مدتى تصميم گرفت مسيرى كه والدينش برايش انتخاب كرده بودند را طى كند اما پس از مدتى از ادامه تحصيل سرباز زد و دوباره به تئاتر پيوست. در پى آن كوئيلو موهاى خود را بلند كرد و هيچ گاه كارت شناسايى خود را همراه خود نمى برد. او براى مدتى براى معالجه خود از دارو استفاده كرد و سپس به استفاده از مواد مخدر روى آورد.پس از مدتى يكى از آهنگسازان به نام رائول سيكساس از او خواست تا برايش شعر بسرايد. نوار آهنگ هايى كه او شعرش را سروده بود فروش خوبى كرد و براى اولين بار پائلو را به پول قابل توجهى رساند. او بيش از شصت شعر براى آهنگ هاى رائول سرود. آن ها با هم موسيقى راك برزيلى را دچار تحول كردند.همچنين آن ها اقدام به چاپ مجموعه داستان هاى كمدى سكسى به نام كرينگ-ها (Kring-ha) كردند. آن ها خلق اين آثار را شيوه اى براى رسيدن به آزادى انسان ها قلمداد كردند. حكومت وقت كتاب هاى فوق را مضر دانست و آن ها را به زندان انداخت. رائول خيلى زود آزاد شد اما كوئيلو براى مدت طولانى در زندان ماند. چرا كه او را به عنوان مغز متفكرى كه داستان هاى كمدى سكسى را خلق كرده بود شناختند. دو روز پس از آزادى، كوئيلو ربوده و به يك بازداشتگاه نظامى منتقل شد و در آن جا مورد شكنجه قرار گرفت. او در آن جا اعتراف كرد كه ديوانه است و سه بار در بيمارستان روانى بسترى شده. بدين شيوه او توانست از آن جا خلاصى يابد.او براى متقاعد كردن زندانبان ها حتى حاضر شد به خود صدمات جسمانى شديدى وارد سازد. در سن ۲۶ سالگى كوئيلو تصميم گرفت زندگى عادى و معمولى را دنبال كند. به همين منظور كوئيلو وارد يك شركت ضبط موسيقى شد و به كار نسخه بردارى مشغول گشت. در همانجا با زنى آشنا شد كه بعدها با او ازدواج كرد.در سال ۱۹۷۷ آن ها به كشور انگلستان سفر كردند و كوئيلو با خريد يك دستگاه تايپ به كار نوشتن مشغول گشت. او در اين كار موفق نبود پس به برزيل بازگشت و پس از مدتى از همسرش جدا گشت. در پى آن كوئيلو اقدام به خودكشى كرد. اما جان سالم از ماجرا به در برد.او پس از مدتى با زنى به نام كريستينا اوتيكيكا كه از دوستان قديمى اش بود ملاقات كرد. آن ها سفرهاى طولانى را به اروپا داشتند. در كشور آلمان او با مرد فراواقعى آشنا شد. مرد چندين بار در مكان هاى مختلف بر او ظاهر گشت و از او خواست مجدداً به آيين كاتوليك ايمان بياورد. او به فراگيرى زبان نمادين كاتوليكى مشغول گشت. آن مرد عجيب از كوئيلو خواست تا جاده اى كه به سوى سانتياگو ختم مى شود را بپيمايد.
اين جاده كه ميان اسپانيا و فرانسه كشيده شده يك جاده خاص مذهبى است كه زائران مذهبى بسيارى اين مسافت را طى مى كنند. در سال ۱۹۸۷ يك سال پس از انجام اين فريضه دينى، كوئيلو اولين اثر خود «زائر كوم پوستل» را خلق كرد. در سال ۱۹۸۸ كوئيلو رمان كيمياگر را خلق كرد. او در سن يازده سالگى به كيمياگرى علاقه مند شد و مدت طولانى براى فراگيرى اين علم وقت گذاشته بود.پائلو كوئيلو پس از فروش بالاى كتاب كيمياگر هيچ گاه حاضر نشد اعلام دارد كه اين داستان را از مثنوى مولوى دفتر ششم گرته بردارى كرده است. در ماه سپتامبر ۱۹۹۹ پس از سفرهاى طولانى به اقصى نقاط جهان كوئيلو از كشور اسرائيل ديدن كرد. تمام كتاب هاى او در اين كشور فروش فوق العاده اى داشت و مسوولان حكومت از مضامين به كار گرفته شده توسط او حمايت كردند. ناشر كتاب هاى او در اسرائيل اظهار اميدوارى كرده كه روزى فرا رسد كه مردم جهان براى خريد كتاب هاى نويسندگان اسرائيلى چون آثار كوئيلو در اسرائيل صف بكشند.
در سال ۲۰۰۰ كوئيلو از ايران ديدار مى كند. او پس از انقلاب اسلامى خود را اولين نويسنده غيرمسلمانى مى نامد كه به طور رسمى از ايران ديدار كرده است. او توسط نهاد گفت وگوى تمدن ها به ايران دعوت شد.به رغم اين كه در ايران قانون كپى رايت وجود ندارد كوئيلو موفق مى شود حق التأليف آثار چاپ شده خود را در ايران دريافت كند و پس از آن به عنوان اولين نويسنده غيرمسلمان حق التأليف آثار چاپ شده اش را به طور مستمر دريافت كند. كوئيلو خود مى گويد كه هداياى گران بهاى بسيارى را در ايران دريافت كرده است. او مدعى است: ايرانيان بهتر از مردم ساير كشورها توانسته اند با آثار من ارتباط برقرار كنند. او مدعى شد كه در ايران احساس غربت نمى كرده و با مردمى آشنا شده كه ساليان طولانى آن ها را مى شناخته است.
جالب اين است كه كوئيلو پيش از اين در كنفرانس جهانى سازى داموس سخنرانى مى كند. لازم به ذكر است كه اين كنفرانس در طول سال يك بار تشكيل مى شود و تنها شخصيت هاى عالى رتبه كشورهاى قدرتمند سياسى و اقتصادى در آن حضور مى يابند و حتى شخصيت هاى رده دوم اجازه ورود به اين همايش را ندارد. كوئيلو در اين نشست پيرامون آثار خود و نوع عرفانى كه القا مى كند صحبت به ميان مى رود. در آن نشست شيمون پرز از او قدردانى مى كند و مى گويد معنويتى كه شما مبلغ آن هستيد در خاورميانه بسيار براى ما مفيد است و ما بدين شيوه مى توانيم صلح و آرامش را در كشور خود حكمفرما كنيم.
[ پنجشنبه 24 آذر1384 ] [ 10:36 ] [ عضو هیات علمی ]

A Man and His Dog !

A man and his dog were walking along a road. The man was enjoying the scenery, when it suddenly occurred to him that he was dead. He remembered dying, and that his faithful dog had been dead for many years. He wondered where the road was leading them. After a while, they came to a high, white stone wall along one side of the road. It looked like fine marble. As he reached the wall, he saw a magnificent gate in the arch, and the street that led to the gate made from pure gold. He and the dog walked toward the gate, and as he got closer, he saw a man at a desk to one side.

When he was close enough, he called out, "Excuse me, where are we?"

"This is heaven, sir," the man answered.

"Wow! Would you happen to have some water? We have traveled far," the man said.

"Of course, sir. Come right in, and I'll have some ice water brought right up."

The man gestured, and the gate began to open.

"Can my friend," gesturing toward his dog, "come in, too?" the traveler asked.

"I'm sorry, sir, but we don't accept pets."

The man thought a moment, remembering all the years this dog remained loyal to him and then turned back toward the road and continued the way he had been going. After another long walk he came to a plain dirt road, which led through a farm gate that looked as if it had never been closed. There was no fence. As he approached the gate, he saw a man inside, leaning against a tree and reading a book.

"Excuse me!" he called to the reader. "Do you have any water? We have traveled far."

"Yes, sure, there's a faucet over there." The man pointed to a place that couldn't be seen from outside the gate. "Come on in and help yourself."

"How about my friend here?" the traveler gestured to his dog.

"There should be a bowl by the faucet; he is welcome to share."

They went through the gate, and sure enough, there was an old-fashioned faucet with a bowl beside it. The traveler filled the bowl and took a long drink himself, then he gave some to the dog. When they were full, he and the dog walked back toward the man who was standing by the tree waiting for them.

"What do you call this place?" the traveler asked.

"This is heaven," was the answer.

"Well, that's confusing," the traveler said. "The man down the road said that was heaven, too."

"Oh, you mean the place with the gold street and pearly gates? Nope. That's hell."

"Doesn't it make you mad for them to use your name like that?"

"No. We're just happy that they screen out the folks who'd leave their best friends behind in exchange for material things."

Author Unknown

[ سه شنبه 22 آذر1384 ] [ 16:57 ] [ عضو هیات علمی ]

صد سال تنهاییOne Hundred  Years Of Solitude
گابریل خوزه گارسیا مارکز
ترجمه‌ی بهمن فرزانه

"اگر حقیقت داشته باشد که می‌گویند رمان مرده است یا در حال مردن است، پس همگی از جا برخیزیم و به این آخرین رمان (صدسال تنهایی) سلام بگوییم"!
(ناتالیا گینزبورگ، نویسنده‌ی نام‌دار ایتالیایی)


در اشاره به بیوگرافی و آثار "گابریل گارسیا مارکز" به چند سطر اکتفا می‌کنم: مارکز در 6 مارس 1928 در کلمبیا متولد شده و هم‌اکنون هم زنده است و به‌علت بیماری پیش‌رفته‌ی سرطان، آخرین روزهای عمرش را تجربه می‌کند و اغلب در ميان مكزيكوسيتی و كلينیكی در لس آنجلس، شهری كه پسرش فيلماكر گارسيا زندگی می‌كند، در رفت‌و‌آمد است. مارکز، جایزه‌ی نوبل 1982 را از آن خود کرده و تا آن‌جا که من اطلاع دارم، این آثار از او به فارسی ترجمه و منتشر شده است: "پاييز پدرسالار"، "داستان غم‌انگيز ارنديرا و مادربزرگ سنگدلش" (درسال‌های قبل از انقلاب 57 و توسط بهمن فرزانه)، "كسی به سرهنگ نامه نمی‌نويسد"، "ساعت شوم"، "صد سال تنهايی"، "سرگذشت یک غریق"، "وقايع‌نگاری یک جنايت از پيش اعلام‌شده"، "تدفين مادربزرگ"، "بازگشت پنهانی میگل لیتین به شيلی"، "ژنرال در هزارتوی خود"، "پرندگان مرده"، "عشق سال‌های وبا" و "از عشق و دیگر شیاطین".

و اما صد سال تنهایی...
من چهار ترجمه‌ی مختلف از صد سال تنهایی دیده‌ام: ترجمه‌‌های بهمن فرزانه، کیومرث پارسای(که مستقیمن از اسپانیولی انجام شده) ، محمدرضا راه‌ور و دکترمحسن محیط (شاید ترجمه‌های دیگری هم از آن شده باشد اما من خبر ندارم).
توصیه‌ی اکید می‌کنم که اگر سراغ صد سال تنهایی می‌روید فقط و فقط با ترجمه‌ی بی‌نظیر "بهمن فرزانه" باشد؛ هرچند این ترجمه آخرین‌بار قبل از انقلاب 57، منتشر شده و دیگر هم اجازه‌ی تجدیدچاپ نیافته است، اما می‌توان با کمی جستجو روی پیاده‌روهای روبروی دانشگاه‌ تهران، یا در کتاب‌فروشی‌هایی که کتب نایاب می‌فروشند، یک نسخه‌ی افست آن را با قیمت مناسبی خرید.
این را از این جهت می‌گویم که ترجمه‌ی کیومرث پارسای (علی رغم چیره‌دستی مترجم) به‌علت ممیزی و سانسور شدید، نسبت به متن اصلی کتاب حذفیات زیادی دارد و با این‌که ترجمه‌ی محمدرضا راه‌ور را ندیده‌ام، می‌توان حدس زد که با توجه به ناشناسی مترجم و بازاری‌بودن کارهای انتشارات چاپ‌کننده‌ی ترجمه‌ی او (یعنی نشر شیرین)، نبایستی ترجمه‌ی درخوری باشد و ترجمه‌ی دکترمحسن محیط هم به‌قدری افتضاح است که من هنوز ده‌پانزده‌ صفحه از آن‌را نخوانده کتاب را به گوشه‌ای پرتاب کردم و دیگر هم سراغش نرفتم! این است که می‌گویم، ترجمه‌ی "بهمن فرزانه"، بهترین ترجمه‌ی موجود از این اثر به فارسی است.
به هر حال...
ارائه‌ی یک خلاصه از رمان صدسال تنهایی، بسیار دشوار است و علت آن هم علاوه بر حجیم‌بودن آن، تعدد شخصیت‌ها و وقایع رمان است که همگی در شاخه‌ی اصلی داستان هستند و حذف هرکدام معادل نادیده‌گرفتن پاره‌ا‌ی از رمان است. با این حال من سعی می‌کنم یک خط سیر کلی از رمان به‌دست بدهم. فکر می‌کنم لازم به‌ اشاره نباشد که "صدسال تنهایی" در ژانر "رئالیسم جادویی" می‌گنجد و در آن جهان‌ِخارج، در مقابل جهانِ‌داستان هویت خود را می‌بازد و برخلاف مولفه‌های داستان‌های رئالیستی (واقع‌گرا)، هر اتفاقی منطق داستانی دارد و این‌گونه است که بازگشت مرده‌ای به جهان زندگان یا تولد فرزندی که دم دارد و یا کارساز نبودن گلوله در سینه‌ی انسان همگی باورپذیر و محتمل جلوه خواهد کرد.
خوزه آرکادیو بوئندیا، اولین نفر از سلسله‌ی بوئندیاهایِ رمان، پس از این‌که در یک مسابقه خروس جنگی‌ها، "پرودنسیو آگیلار" را می‌کشد، هم‌راه همسرش اورسولا شهر را ترک می‌کند تا از کابوس آگیلار رهایی یابد. به این ترتیب با عده‌ای از دوستانش و همسرانشان که آن‌ها را هم‌راهی می‌کنند در مسیر خود، کنار رودخانه‌ای توقف می‌کنند و دهکده‌ای را بنا می‌گذارند که همان شهر جادویی "ماکوندو" است. ماکاندو کم‌کم رشد می‌کند و بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود و هزاران تجربه‌ی ریز و درشت را پشت سر می‌گذارد و سال‌ها سال بعد، با یک طوفان "از روی زمین و خاطره‌ی بشر محو" می‌شود، اما در بازه‌ی حیات خود، آبستن وقایع زیادی است که رخ می‌دهند و نسل‌هایی که زاییده و نابود می‌شوند؛
آئورلیانو بوئندیا، فرزند دوم خوزه‌آرکادیو، نقشی پررنگ در تحولات ماکوندو ایفا می‌کند اما بعدها متوجه می‌شویم که تاریخ فراموش‌کارتر از آن‌چه تصور می‌شود است و چنان‌چه در انتهای رمان شاهد هستیم، چند دهه بعد از وقایع، همگی آن‌ها فراموش می‌شوند و حکومت‌ها، تاریخ را آن‌طور که می‌خواهند می‌نویسند و آن‌چه نمی‌پسندند به‌طورکلی انکار می‌کنند و به‌دست نسیان می‌سپارند.
آئورلیانو بوئندیا، پرچم‌دار مبارزه‌ی "آزادی‌خواهان" با "محافظه‌کاران" می‌شود و از آن پس لقب سرهنگ آئورلیانو بوئندیا را به‌خود می‌گیرد. سی و دو جنگ خونین به راه می‌اندازد که در همه‌ی آن‌ها شکست می‌خورد و صاحب هفده پسر با نام آئورلیانو و پسر دیگری با اسم آئورلیانو خوزه می‌شود، اما همه‌ی پسرانش قبل از رسیدن به سی و پنج‌سالگی از بیم شورش دوباره‌ی پدر علیه حکومت، کشته می‌شوند.
شرکت موز، وارد ماکوندو می‌شود و آن‌جا را متحول می‌کند، اما با بارش مدام باران (چهارسال و یازده‌ماه و دو روز!) از آن‌جا می‌رود و ماکوندو انگار که نمودار آبادی‌اش به اوج رسیده باشد و بار دیگر رو به افول برود، کم‌کم رو به نابودی می‌رود و اضمحلال خانواده‌ی بزرگ بوئندیا نیز کم‌کم آغاز می‌شود.
در واقع در طول رمان شاهد شکل‌گیری و زوال خانواده‌ی بوئندیا که سرگذشت ماکوندو هم در موازات آن‌قرار دارد، هستیم. در این رهگذر شخصیت‌های زیادی وارد رمان می‌شوند و وقایع فراوانی رخ می‌دهد.
ملکیادس، مردی کولی است که نقش اساسی در سرگذشت خانواده‌ی بوئندیا ایفا می‌کند. این مرد، با مکاتیب خود آینده‌ی خانواده‌ی بوئندیا را پیش‌بینی کرده است و چند نسل از بوئندیاها در پی کشف رمز او، ساعت‌ها در اتاق او می‌گذرانند و سال‌های عمر خود را تلف می‌کنند تا نهایتن یکی از آخرین آن‌ها می‌تواند آن رمز را کشف کند که در آن، سرگذشت خانواده‌ی بوئندیا چنین پیش‌بینی شده: "اولین آن‌ها را به درخت می‌بندند و آخرین آن‌ها طعمه مورچه‌ها می‌شود" و این مصداقی است از خوزه‌آرکادیو بوئندیا که بعد از این‌که دچار جنون می‌شود او را به درخت می‌بندند و البته فرزند خود او، که همان لحظه و پس از غفلت او طمعه‌ی مورچه‌ها می‌شود و پس از آن‌که نسل بوئندياها از بین می‌رود، ماکوندو نیز با طوفانی در هم می‌پیچد و در حالی که مدت‌هاست به شهر مردگان شباهت یافته و اثری از آبادانی در آن دیده نمی‌شود، برای همیشه از زمین محو می‌شود.
همان‌طور که گفتم ارائه‌ی خلاصه‌ی کامل و در عین حال موجزی از صد سال تنهایی ناممکن و یا حداقل از توان من خارج است و به همین مقدار اکتفا می‌کنم اما برای این‌که تصویری از خانواده‌ی بوئندیا به دست بدهم، نمودار همه‌ی اعضای آن و نسل‌های مختلفش را کشیده‌ام که می‌توانید با کلیک‌کردن روی تصویر زیر، کامل آن‌را ببینید و تا حدودی با شخصیت‌های اصلی رمان آشنا شوید.
كلیک کنید تا در اندازه‌ی بزرگ‌تر ببینید

تنها نکته‌ای که دلم می‌خواهد به آن اشاره کنم، این است که شاهکارها آسان خلق نمی‌شوند و سال‌ها ذهن نویسنده را درگیر می‌کنند؛ اشاره‌ای می‌کنم تا متوجه شوید، مارکز، سال‌های سال طرح این رمان را در ذهن داشته است. رمان کوتاه "کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد" در سال 1957 نوشته شده و مارکز یازده سال بعد در سال 1968، صد سال تنهایی را منتشر کرده، اما به طرز اعجاب‌انگیزی در "کسی به سرهنگ...." ماکوندو و سرهنگ آئورلیانو بوئندیا آفریده شده‌اند. پرسوناژ اصلی "کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد" كه تنها با نام سرهنگ ناميده می‌شود، ساليان درازی است كه هر جمعه منتظر رسيدن نامه‌ای ‌است كه حقوق بازنشستگی او را به رسميت بشناسد. درواقع سرهنگ يكی از انقلابيونی است كه شصت سال قبل درپانزده سالگی درحالی كه نوجوانی بيش نبوده در مقام خزانه‌دار انقلاب در يكی ازجنگ‌‌های داخلی شركت داشته و با سرهنگ آئورليانو بوئنديا ديدار داشته و وجوهات جنگ داخلی را شخصن تحويل او داده و از او رسيد گرفته است. ازآن پس حكومت به اين افسران انقلابی قول پرداخت غرامت داده است و با گذشت ساليان سال، هنوزسرهنگ به انتظار عملی‌شدن اين وعده است... و این سرهنگ، کسی نیست جز افسر جوانی که در رمان "صد سال تنهایی" وجوهات جنگ را به سرهنگ آئورلیانو بوئندیا تحویل می‌دهد و رسید می‌گیرد و نپرداختن حقوق بازنشستگی‌اش هم، خواسته‌ی اصلی و یکی از موارد کشمکش سرهنگ بوئندیا با حکومت است که او سعی می‌کند آن‌ها را وادار به پذیرش پرداخت حقوق بازنشستگی به نظامیان سابق کند. پنداری که "کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد" پس از "صدسال تنهایی" نوشته شده باشد و از آن ایده گرفته باشد، در حالی که دومی یازده سال بعد از اولی منتشر شده است!
درباره‌ی "صد سال تنهایی" هم ناچارن به‌همین‌مقدار اکتفا می‌کنم و می‌دانم که تا همین‌جا هم نوشته‌ام زیاد از حد طولانی شده است.

[ یکشنبه 20 آذر1384 ] [ 16:31 ] [ عضو هیات علمی ]

ارنست همینگوی می‌گوید: "يک شاهکار ادبى كتابى است كه تمام جهان در مورد آن صحبت مى‌كنند، اما هيچ‌كس آن‌را نمى‌خواند"!

بیگانه
آلبر کامو
L´étranger/Albert camusترجمه‌ی: امیر جلال‌الدین اعلم

"آلبر کامو" در 7 نوامبر 1913 در دهکده‌ی مون‌دوی واقع در الجزایر زاده شد. پدرش فرانسوی‌تبار بود و مادرش اسپانیایی. کامو، یک‌سال بیش‌تر نداشت که پدرش را از دست داد و مادرش به همراه او و برادر دیگرش به شهر الجزایر (پایتخت الجزایر) آمد و زندگی دو پسرش را با کار در مشاغل دون‌مایه می‌گرداند و کودکی و نوجوانی کامو، در فقر و تهیدستی گذشت.
از معروف‌ترین آثار کامو می‌توان "بیگانه"، "طاعون"، "افسانه‌ی سیزیف"، " کالیگولا" و "سقوط" را نام برد. کامو، در سال 1957 که چهل و چهار سال بیش‌تر نداشت، جایزه‌ی نوبل ادبیات را کسب کرد و در ژانویه‌ی 1960 در حالی که سرگرم نوشتن رمانی به نام "مرد اول" بود در یک سانحه‌ی رانندگی کشته شد.

و اما بیگانه...
"بیگانه" به‌نوعی اولین اثر کامو بود که در سال 1942 به چاپ رسید و در اندک زمانی برای نویسنده‌ی جوانش نام و آوازه‌ به همراه آورد.
کامو در این اثر نسبتن کوتاه، به سرگذشت مرد جوانی به نام "مورسو" می‌پردازد که با خود و دنیای اطراف خود "بیگانه" است و همین بیگانگی او را تا پای مرگ می‌کشاند.
مورسو، دروغ‌گفتن را بلد نیست و به قول خود کامو " در بازی همگانی شرکت نمی‌کند". او عادت ندارد که ماسک روی صورت بگذارد و چون دیگران نقش بازی کند؛ به‌همین‌خاطر برای مرگ مادرش قطره‌ای اشک نمی‌ریزد و حتی حاضر نمی‌شود که از قتلی که مرتکب شده ابراز پشیمانی کند و همین مساله باعث می‌شود که او به مرگ محکوم شود.
رمان آغازی ضربه‌زننده دارد:
"امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمی‌دانم. تلگرامی از آسایشگاه سالمندان به دستم رسید: «مادر درگذشت؛ خاکسپاری فردا. احترامات فائقه». این معنایی ندارد. شاید دیروز بود."
آسایشگاه سالمندان در مارنگو، در هشتاد کیلومتری الجزایر است و مورسو سه سال است که مادرش را به این بهانه که نیاز به پرستار دارد و او خرج کافی برای سرپرستی از او ندارد، به آن‌جا برده و یک‌سالی می‌شود که حتی به ملاقات او هم نرفته، زیرا: "رفتن به آن‌جا یک‌شنبه‌ام را ازم می‌گرفت. تازه اگر زحمت رفتن به ایستگاه اتوبوس و بلیط‌گرفتن و دو ساعت در راه بودن را حساب نکنم".
مورسو، با اکراه تمام برای انجام مراسم کفن و دفن راهی آسایشگاه می‌شود و حتی درخواست نمی‌کند که چهره‌ی مادر را برای آخرین‌بار ببیند و در طول مراسم مرده‌پایی و خاک‌سپاری خونسرد و آرام است و همین خونسردی در انتها کار دستش می‌دهد.
کامو درباره‌ی "بیگانه" می‌گوید: "در جامعه‌ی ما هر آدمی که در سر خاک‌سپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر قرار می‌آورد که محکوم به مرگ شود."
مورسو، همان‌طور که کامو می‌گوید انسانی "وازده" نیست. او انسانی است که تن به قواعد عمومی نمی‌دهد و احساسش را پنهان نمی‌کند. "مورسو" به‌واقع یک انسان راست‌گو است و همین‌گونه است که وقتی از مرگ مادرش غمگین نمی‌شود، بیهوده سعی نمی‌کند که خود را متاسف نشان بدهد و در جایی دیگر در پاسخ به دوست‌دخترش "ماری" که از مورسو می‌پرسد آیا او را دوست دارد، پاسخ می‌دهد که "نه"!
"مورسو" پس از بازگشت به خانه‌اش، برای آبتنی کردن به ساحل می‌رود و در آن‌جا "ماری" را می‌بیند که سابقن منشی شرکت آن‌ها بوده و هم‌دیگر را دوست داشته‌اند. مورسو و ماری، بعد از شنا به سینما می‌روند و یک فیلم کمدی می‌بینند و بعد از آن به خانه‌ی مورسو بازمی‌گردند و شب را با هم سپری می‌کنند.
جزئیات این وقایع که درست یک روز بعد از مرگ مادر مورسو اتفاق می‌افتد، اهمیت زیادی دارد زیرا بعدها در محاکمه‌ی مورسو به بدترین شکل، علیه او به کار گرفته می‌شود و موجبات صدور حکم اعدامش را فراهم می‌آورد.
اتفاق اصلی رمان، قتل مرد عرب به دست مورسو است. "رمون" همسایه‌ی مورسو، او و ماری را به کلبه‌ی ساحلی دوستش "ماسون" دعوت می‌کند. هنگامی که سه مرد در حال قدم‌زدن در ساحل هستند با دو مرد عرب که سابقن با رمون درگیر شده‌اند مواجه و درگیر می‌شوند. این درگیری خاتمه می‌پذیرد اما مورسو تپانچه‌ی رمون را می‌گیرد و اندکی بعد که قدم‌زنان تا چشمه‌ی انتهای ساحل می‌رود باز با یکی از دو مرد عرب مواجه می‌شود و کلافه از گرما، بدون هیچ‌دلیل خاصی مرد عرب را می‌کشد و بعدها وقتی در دادگاه می‌گوید که "به‌خاطر آفتاب او را کشته" با خنده‌ی حاضران مواجه می‌شود، اما به‌واقع مورسو بدون هیچ‌دلیل منطقی مرد عرب را کشته است.
مورسو، در طول محاکمه‌اش هرگز حاضر نمی‌شود بازی دیگری را آغاز کند و از عملش ابراز پشیمانی و تقاضای بخشش کند و همین باعث می‌شود که دادگاه برای او که "ذره‌ای از عمل پلیدش ابراز پشیمانی نمی‌کند" و یک‌روز پس از مرگ مادرش گویی که اتفاقی نیفتاده به خوش‌گذرانی پرداخته، مجازات مرگ درنظر بگیرد. جامعه این "بیگانه" را نمی‌پذیرد و بدین‌گونه است که مورسو به مرگ به‌وسیله‌ی جداکردن سر، محکوم می‌شود...

درباره‌ی شاهکارها، حرف بسیار است و "بیگانه" هم از این قاعده مستثنا نیست، اما من به همین‌مقدار اکتفا می‌کنم.
این رمان را علاوه بر امیرجلال‌الدین اعلم، جلال آل‌احمد و اصغر خبره‌زاده، نیز (به‌صورت مشترک) به فارسی ترجمه کرده‌اند

[ یکشنبه 20 آذر1384 ] [ 16:29 ] [ عضو هیات علمی ]

 
 1. Hallelujah Chorus (The Messiah) - George Frideric Handel

 2. Einletung (Also Sprach Zarathustra) - Richard Strauss

 3. Blue Danube - Johann Strauss II

 4. Lullaby - Johannes Brahms

 5. Bridal Chorus (Lohengrin) - Richard Wagner

 6. Marche Funebre (Piano Sonata No. 2) - Frederic Chopin

 7. March No. 1 (Pomp and Circumstance) - Edward Elgar

 8. Wedding March (A Midsummer Nights Dream) - Felix Mendelssohn

 9. Presto (Symphony No. 9) - Ludwig Van Beethoven

10. Ride of the Valkyries (Die Walkure) - Richard Wagner

11. O Fortuna (Carmina Burana) - Carl Orff

12. The Nutcracker - Peter Ilyich Tchaikovsky

13. Rondo Alla Turca (Piano Sonata No. 11) - Wolfgang Amadeus Mozart

14. Spring Allegro (The Four Seasons) - Antonio Vivaldi

15. Allegro Con Brio (Symphony No. 5) - Ludwig Van Beethoven

16. 1812 Overture - Peter Ilyich Tchaikovsky

17. Flight of the Bumblebee - Nikolai Rimsky Korsakov

18. Lacrymosa (Requiem) - Wolfgang Amadeus Mozart

19. Overture (The Barber of Seville) - Gioacchino Rossini

20. Allegro (Serenade No. 13 "Eine Kleine Nachtmusik") - Wolfgang Amadeus Mozart

21. Romeo and Juliet - Peter Ilyich Tchaikovsky

22. Toccata and Fugue - Johann Sebastian Bach

23. Overture (William Tell) - Gioacchino Rossini

24. Mars (The Planets) - Gustav Holst

25. The Sorcerers Apprentice - Paul Dukas

26. Adagio Sostenuto (Piano Sonata No. 14 "Moonlight") - Ludwig Van Beethoven

27. In the Halls of the Mountain King (Peer Gynt Suite No. 1) - Edvard Grieg

28. Romance (Piano Concerto No. 20) - Wolfgang Amadeus Mozart

29. Sabre Dance (Gayane) - Aram Khachaturian

30. Adagio (Symphony No. 6 "Pathetique") - Peter Ilyich Tchaikovsky

31. Fur Elise - Ludwig Van Beethoven

32. Night on Bald Mountain - Modest Mussorgsky

33. Appalachian Spring - Aaron Copland

34. Prelude No. 4 (24 Preludes) - Frederic Chopin

35. Hungarian Rhapsody No. 2 - Franz Liszt

36. Allegretto (Symphony No. 7) - Ludwig Van Beethoven

37. Largo (Symphony No. 9 "From the New World") - Antonin Dvorak

38. Canon - Johann Pachelbel

39. Air - Johann Sebastian Bach

40. Bolero - Maurice Ravel


 

[ یکشنبه 20 آذر1384 ] [ 16:24 ] [ عضو هیات علمی ]
[ پنجشنبه 30 تیر1384 ] [ 0:34 ] [ عضو هیات علمی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

راهنمایی در باره آموزش و یادگیری زبان انگليسي و ديگر زبانهاي زنده جهان / کمک به علاقه مندان دانشجويان و اساتيد این رشته در بهر ه گيري از سايتها و منابع مفید و روزآمد اینترنتی / ايجاد بانك جامعی از لينكها و سايتهاي اينترنتي و پاسخ به سوالات علاقه مندان به زبانهای خارجی / ايجاد محفلي علمي براي تبادل نظر و همفكري ميان متخصصين و صاحب نظران امر آموزش زبان در ایران و جهان


لطفا برای استفاده بهینه از مطالب وبلاگ ابتدا به یکی از بخشهای زیر (آرشیو مطالب و یا موضوعات ) مراجعه نمایید .
موضوعات وب
امکانات وب