تقریبا بعد از اینکه هنرجوی زبان دوره آموزش دبیریش رو گذروند و در چند تا کلاس به عنوان Observer یا بررسی کننده حاضر شد، یکسری از خصوصیات دبیری رو یاد می گیره، پس اگه سواد کافی هم داشته باشه، می شه روش بعنوان یک دبیر کم تجربه حساب کرد. از قضا همین دیروز اوایل صبح بود، که استاد گرانقدرم از همون آموزشگاهی که دوره آموزش دبیری رو دیده بودم بهم گفت که عصری کلاسی دارم که خودم نمی تونم برم و مسئولیتش بر عهده توئه. بی تعارف باید بگم که حسابی ترسیده بودم و استرس زیادی داشتم. فوری کتابایی رو که لازم داشتم تهیه کردم و نشستم خودم رو برای کلاس و تدریس آماده کردم. حدود 45 دقیقه مونده به شروع کلاس با ظاهری که مامانم برای اولین بار تائیدش کرد، از خونه خارج شدم و یک ربع مونده رسیدم آموزشگاه. تقریبا قبل از همه دانش آموزا. کم کم کلاس پر شد و منشی بهم گفت که می تونم برم سر کلاس. استرس خیلی زیادی داشتم، علنا لرزش دستام رو حس می کردم، رفتم حیاط و چند تا نفس عمیق کشیدم تا کمی به خودم مسلط شم، و بعدش رفتم داخل کلاس. طبیعتا دانش آموزا بخاطر فاصله سنی که حس کردند، همشون بلند شدن و زمزمه های زیر لب که “امروز خانم نیومده” و … شروع شد.

پشت میز نشستم و کمی به صورتشان نگاه کردم، در این بین چند تا از بچه های دیگه اومدن و در کل 12 یا 13 نفر شدند که 4 تاشون دختر بودند و بقیه پسر، البته میانگین سنیشون هم کمتر از 9 سال بود. تو همون نگاه اول سعی کردم به همشون بفهمونم که دوستشون دارم  و اینجا نیستم که اذیتشون کنم. با یه سوال “How are you today” جویای احوالشون شدم. همشون یکصدا و بلند فریاد کشیدند: ” I’m fine thank you ” و دوسه تاشون هم بنا به عادت اضافه کردند: “؟And you” . که من هم پاسخ دادم : “I’m ok, thanks “.

اولین سوال رو یکی از دخترها ازم پرسید: “خانوم چرا خانوم معلم خودمون نیومده؟!”. با وجود اینکه جمله اش واقعا خنده دار بود ولی سعی کردم همین اول کاری باعث شکستن دلش نشم. رفتم سمتش و گفتم: “من خانوم نیستم، آقام”، دختره که ظاهرا به ساختار جملش توجه نکرده بود، دوباره پرسید “خانوم چرا؟!” که این بار دوست بغل دستیش بهش گفت که این خانوم نیست و آقاست که نهایتا دختره هم متوجه شد و خوشبختانه شروع کلاس همراه شد با خنده ای که همه بچه ها دوست داشتند و بهانه ای شد تا من کمی به خودم بیشتر مسلط شم.

لیست اسامی رو خوندم، همه جز یه نفر حاضر بودند. اسمم رو روی وایت برد نوشتم، جالب هجی کردن دانش آموزا بود. از اونجایی که در دوره starter بودند و فقط زبان رو با شکل و صدا و آهنگ می دونستند، و هنوز وارد مقدمات نوشتن و هجی صحیح کلمات نشده بودند، هر کودوم به نوعی متفاوت اسمم رو تلفظ کردند که با نمونه اصلی اصلا شباهت نداشتند. به هر حال خودم رو معرفی کردم و رفتم سراغ مرحله Warm up یا همون آماده کردن دانش آموزا. درس قبلیشون راجع به رنگ ها بود. رنگ اشیا مختف تو کلاس رو ازشون پرسیدم و چون اکثرشون بچه های باهوش و درس خوانی بودند لذا همشونو صحیح بهم گفتند. بهانه ای هم شد تا دو تا رنگ بنفش و طوسی رو هم که تو کتابشون نبود یادشون بدم.

 بعدش سراغ کتاب رفتیم و طبق دستور العملی که از قبل آماده کرده بودم پیش رفتیم تا کلاس تموم شد.

بدون در نظر گرفتن موارد تدریسی و عناصر درسی، خود بچه ها، روحیه شون، منش و حتی نوع نگاهشون واقعا برام جذاب بود. در بیست دقیقه آخر کلاس که بچه ها واقعا خسته شده بودند و سعی می کردند به نوعی شلوغی کنند، سر و صداشون اونقدر زیاد شده بود که دو بار منشی و رئیس آموزشگاه اومدند و به بچه ها گفتند که آروم تر بشند، این در حالی بود که من اصلا به سر و صدای اونها توجه ی نداشتم. یعنی اونقدر مجذوب جو کلاس شده بودم که ترجیح می دادم نهایت استفاده رو از این زیبایی بکنم. بچه های پاک و دوست داشتنی که به عنوان یک انسان تو چشمهای من نگاه می کردند و وقتی ازشون سوال می کردم دستشون رو بالا می بردند، واقعا حس عجیبی رو در من خلق می کرد. یا بودند دو سه تا از بچه ها که سر بهانه های الکی از سر جاشون بلند می شدند و می اومدند تا چیزی رو در کتابشون بهم نشون بدند و این حس علاقه و صمیمیت و سادگی در بچه ها بقدری برام جذاب بود که هیچ عاملی نمی تونست من رو از به اشتراک گذاشتن درونم باهاشون مانع بشه.

در کل تجربه ای واقعا شیرین و جذاب برام بود و از همون استاد ارجمند دوباره قولش رو گرفتم که تا شروع ترم جدید دو سه بار دیگه هم اجازه بده در این کلاس یا کلاس های دیگه اش شرکت کنم تا تجربه لازم رو کسب کنم. به هر حال بعد از اتفاق دیروز به این که “معلمی شغل انبیاست” واقعا ایمان آوردم. باور کنید هیچ چیز زیبا تر از یک نگاه تشکر آمیز یک کودک که به سوالش جواب دادم زیبا تر نیست و یا وقتی که معلم سر کلاس صحبت می کنه و همه دارند بهش نگاه می کنند، یک حس نیرومندی عجیبی به آدم القا می کنه. ضمن اینکه اون استرس و تنش زیادی که در ابتدای کار داشتم 15 دقیقه بیشتر دوام نیاورد و من خیلی زود تونستم رابطه ای صمیمی با بچه ها داشته باشم.

زیبایی این تجربه رو با هیچ چیزی نمیشه تفسیر کرد.