در زمانهای بسیار دور وقتی هنوز پای انسان به زمین نرسیده بود فضیلتها و

تباهی ها در همه جا شناور بودند و از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی تمام فضیلتها و تباهی ها کسل تر از همیشه دور هم جمع شدند.ناگهان

ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید قایم باشک بازی کنیم.همه خوشحال شدند و جنون

گفت من چشم می گذارم و چون کسی نمی خواست به دنبال جنون بگردد همه

قبول کردند.

جنون به سمت درختی رفت و چشم گذاشت و شروع به شمردن کرد.

لطافت خودش را از شاخه ماه اویزان کرد

خیانت داخل انبوهی از زباله شد

اصالت در میان ابرها مخفی شد

هوس به مرکز زمین رفت

دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شود ولی به ته دریا رفت

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود شد

و..........................

همه مخفی شدند جز عشق که همیشه مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.

وقتی جنون شمارش را تمام کرد عشق پرید و در بین یک بوته گل رز مخفی شد.

جنون ابتدا تنبلی را پیدا کرد چون تنبلیش امده بود جایی پنهان شود سپس لطافت

و بعد دروغ و هوس و .................................

همه را پیدا کرد جز عشق. و از یافتن او ناامید شد.

حسادت در گوش جنون جای عشق را گفت.جنون هم شاخه ای از درخت کند و

با هیجان زیاد در میان بوته گل فرو کرد .او مدام به این کار ادامه داد تا در نهایت

با صدای ناله ای دست از این کارش برداشت.

عشق در حالی که صورتش را با دستانش پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات

خون بیرون می امد از پشت بوته گل بیرون امد.شاخه درخت در چشمان عشق فرو

رفته بود و او کور شده بود.

جنون که پشیمان شده بود با ناراحتی گفت من چکار می توانم انجام دهم و ایا

می توانم تو را خوب کنم.عشق هم گفت تو نمی توانی مرا درمان کنی ولی اگر

می خواهی کاری کرده باشی راهنمای من شو چون من دیگر جایی را نمی بینم.

و اینگونه بود که از ان روز به بعد عشق و جنون همواره در کنار هم هستند........